تبليغاتX
مینوفر

مینوفر

آدما مثل عكس هستن                                                      
زیادی كه بزرگشون كنی
                                                    كیفیتشون میاد پایین....
نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت توسط مهرگان

 

دخترکم آماده همکاری با ارگانها و نهادهای مختلف

جهت نقاشی و دیوار نویسی میباشد

جهت عقد قرارداد با مدیر برنامه هاش ( مامان) تماس بگیرید.

و اما ...

چند روز پیش با هم از بیرون میومدیم هوس کردم حیاط و بشورم

بهت پیشنهاد دادم تو هم که با کمال میل قبول کردی

گفتی مامان بیا حیاط و بشوریم سکینه خانم

( خانم گلی که خیلی ساله توی کارهای خونه به همه مون کمک میکنه

و یکی دیگر از وکیل مدافع های شمامیباشند)

خلاصه گفتی بیا بشوریم سکینه خانم سوپرایز بشه

منم گفتم باشه آخرای شستن حیاط بود که دوباره گفتی مامان بیا

نرده ها و پله ها رو هم تمیز کنیم سکینه خانم خوشحال بشه و من

 

 دیروز بردمت کلاس زبان NASCAR

نزدیک کلاس جلو سوپرمارکت نگه داشتم بری خوراکی بخری

 وقتی اومدی گفتی مامان بقیه ش مال خودم باشه گفتم باشه

رسیدیم جلو کلاس یه ۵۰۰ تومنی دادی به من گفتی ممنون خانم اینم کرایه تون

و اینجور بود که ما دو شغله شدیم

و رفتیم تو فکر عوض کردن ماشین Bus

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت توسط مهرگان|

 

مادر

 

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی
 
 با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
 
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .
 
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
 
 مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
 
 تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود
 
که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
 
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،
 
 به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا
 
کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود
 
 و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با
 
کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
 
 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس
 
 با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"

.گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس
 
 خراشهای عشق خداوند را به
 
 
خودت نشان بده، خواهی دید
 
 چقدر دوست داشتنی هستند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت توسط مهرگان|

 

 

مينوفر : مامان ممنونم از شما

من:تازه از خواب بعد از ظهربيدار شده چرا ؟ بابت چي ممنوني

مينوفر :بابت اينكه اجازه دادي كنارت دراز بكشم فيلم ببينم

من : با حفظ پرستي‍ژ خواهش ميكنم مامان جان

مينوفر : اصلا" ازت همچين تقاضايي نداشتم

چند بار پرسيدم چي؟ بله ؟ يه بار ديگه

تازه فهميدم منظورت همون توقع بوده

مامان جان هر كي ندونه فكر ميكنه من چقدر سنگ دلم نگو اين حرفا رو

  

مينوفربراي چندمين بار:مامان انگشترم نيست

من: خودت بايد پيدا كني مشكل خودته

مينوفر :مامان چرا كمك نمكني؟

من: چون چند بار گم كردي بايد بيشتر دقت كني

مينوفر: ولي دفعه هاي قبل از شما كمك نخواستم خودم پيدا كردم

من : حرفي براي گفتن نداشتم راست ميگفت بچه

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت توسط مهرگان|

دختركم

عزيزم ، بهترينم ببخش من و اگر مادر خوب بودن و بلد نيستم

اگر كم تلاش ميكنم براي بهتر بودن ...

خدايا سخته مادر بودن خيلي سخته ...

هر روز رفتار جديد و من ميمونم با عكس العملي كه بايد داشته باشم

مينوفرم خيلي وقته كه از پير شدن و بيماري و مرگ به شدت ميترسي

تقريبا" هر شب سر اين مساله كلي صحبت ميكنيم

مثل همين الان كه با بغض و گريه از من ميخواي كه پير نشم

و من قول دادم به تو كه ورزش كنم ، شاد باشم ،به خودم برسم تا پير نشم

از من ميپرسي چي شده كه مامان بزرگ بابا پير شده؟

ميگم : مامان جون اونا چند تا بچه داشتن زحمت كشيدن

به خودشون نرسيدن پير شدن ...

شرمنده تو و خدا به خاطر دروغم

صبح تا شب كار مادر بزرگامون يه جورايي ورزش بوده

به خودشونم خوب ميرسيدن...

چي بگم بهت مامان بگم مامان بزرگامون ۸۰ سال هم بيشتر دارن

و اين ناتواني طبيعيه ؟

الان فقط مادام جووني و پيري  مقايسه ميكني

ساعت يك بعد از نيمه شبه و نم نم اشك ميريزي به خاطر پيري من

منم كه خودم به اين مساله آلرژي دارم كم مونده خودم هم گريه كنم  

و از من قول گرفتي براي خوب موندن و بچه نداشتن و...

ميگي مامان دوست داشتي الان شراطيت من و داشتي؟

دارم به حرفت فكر ميكنم كه دوباره ميگي ...

مامان رودر وايسي نكن جواب بده ميگم شرايط تو چيه؟

ميگي اينكه از پيري مامانم ناراحت باشم

ميدونم منظورت چيه ...

من بهت قول ميدم قول ميدم قول ميدم ...

دوباره ميپرسي مامان خدا به حرفهاي ما گوش ميده؟

ميگم حتما" راحت با خدا صحبت كن

و چقدر قشنگه زمزمه هاي تو با خدا...

 

براي زنده كشان مرده پرست...

بعد از من به ياد من آويزان نشويد...

من امروز زنده ام همين امروز...

از لحظه اي كه صبخ جيغ كشيد و شب خاموشش كرد.

حرامتان باد اگر عزاي مرا با حلوايتان شيرين كنيد...

و روي خاكي كه بر سرم ريختيدو سنگي كه كوبيديد

با دستهايتان مرا صدا بزنيد...

من امروز زنده ام ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت توسط مهرگان|

دخترک نازنینم

توی این هوای قشنگ بهاری

آخر هقته ها تو اوج خوش گذرونی توی باغ و گل و کوه هستی

کلی گل میچینی ، آواز میخونی به سگت سر میزنی و غذا بهش میدی

با گل های کوهی و ریواس و قارچ کوهی آشنا شدی...

اینم عکس هاش

و بعد دو تا خاطره

چند شب پیش با عمو و زن عمو داشتیم یه انیمیشن میدیدیم

که نگاهت کردم دیدم داری به بینی دست میزنی

با عصبانیت بهت نگاه میکردم که با دستپاچگی گفتی:

مامان جون نصف شبی به چیزهای بد فکر نکن.  

ziba

چند شب پیش خونه بابا احمد مهمونی بود
 
از قبل بهت گفته بودم که کیا توی مهمونی هستن
 
کلی خوشحال بودی اما وقتی رفتیم خونه بابا احمد تازه فهمیدی
 
شخصیت های مورد علاقه ت خونه بابا احمد دعوتن و طبقه پائین نمیان
 
داشتی بد اخلاقی میکردی که آوردمت پائین و ...
 
و محروم شدی از مهمونی رفتن به هیچ وجه و من کوتاه نمی اومدم
 
با کلی گریه گفتی اینقدر ناراحت میشم خوشکل عصبانی میشی
 
 و با این جمله ما نیز کوتاه اومده و رفتیم مهمونی 
 
   

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت توسط مهرگان|

تو باید باشی

تا کم نیاورم...

باید باشی تا فراموش نکنم

نفس کشیدن را...

عشق را ...

زندگی را ...

بودن را ...

تو باید باشی...

تا حریر نگاهت را ...

بپیچم دور تنهایی های دلم

و دلگرم شوم...

باید باشی تا نگاهت را قاب گیرم

در پس آن لبخند که به من شور زندگی می دهد

امروز روز توست...

تولدت مبارک

محمد خوبم

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت توسط مهرگان|

اینکه ما اسیرسیندرلا و باربی و راپونزل و دار و دسته شون شدیم

 که نیاز به توضیح نداره

از بس دامن رو دامن میپوشیدی و عاشق لباس بلند بودی

برای دومین بار برات لباس عروس خریدم

البته روزی چند بار هم از کرده ام پشیمون میشم

شوخی کردم

دخترکم وقتی برات دوباره لباس عروس خریدم کلی خوشحال شدی

 و گفتی مامان این بهترین سوپرایز بود

و روزی چند بار لباست و میپوشی

و چهار طبقه رو دور میزنی و اکلیل افشانی میکنی.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت توسط مهرگان|

يا خدا كمك

در يك اقدام كاملا" جو گيرانه همين الان يعني ساعت ۳۰/۱۲ شب

 به مامان زهرا و زن عمو آزي پیشنهاد دادم براي فردا ناهار درست نكنيد

من آبگوشت درست ميكنم.

لعنت به من كه با اين پيشنهادم

مامانت تا به امروز بعد از ۱۱ سال زندگي ۲ بار آبگوشت درست كرده

 اونم با كمك تلفن هاي مامانش خودم هم  آبگوشت دوست ندارم

مقدار هيچ چي و يادم نيست

كلي هم فكر كردم محتوياتش يادم بياد

از همه چي ضايع تر اينه كه يادم نميومد لوبياش بايد قرمز باشه يا سفيد

چون قرمه سبزي هم اصلا" درست نكردم

تا اينكه نخود و لوبياي مخلوط پيدا كردم

خلاصه همين چند دقيقه پيش آبگوشت كذايي بار گذاشته شد .

خدایا خودت تا صبح هواي غذا رو داشته باش نسوزه.

و دعا میکنم مشکلی پیش نیاد و ساعت ۲ از سرکار بیام، مردم گرسنه نمونن

يا غذا بدون سر آشپز خورده نشه

بعدا" نوشت:اول اينكه از دفتر جذب آگهي تماس نگيريد

من فقط براي خودمون غذا درست ميكنم.

بعدا" نوشت:دوم اينكه دوستان گل از ما بار گذاشتن

از شما دعا تا ما ضايع نشيم

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت توسط مهرگان|

سال ۹۱ هم اومد و ما شرمندش شدیم از بس بی ذوق بودیم

از کار خونه گرفته تا خرید و سفره هفت سین و عیدی خریدن و مسافرت و...

قبل از عید بابا محمد عیدی برام یه ماشین به نام خودم خرید

و هنوز معتقده که من خیلی بی ذوقم

راست میگه نمیدونم چرا زیاد خوشحال نشدم

البته تو یادت باشه که مامان و بابات یه روح هستن در دو جسم

 و اینکه ماشین و غیره به نام کی باشه و مال کی باشه مهم نیست

ما مصرف میکنیم

سرما و برف برنامه مسافرتمون و تغییر داد.

۶ فروردین رفتیم خوزستان کلی خوش گذشت مخصوصا"خونه عمه مهربونم که

من بابا کلی از خاطرات بچگیمون و توی خونه با صفاشون مرور میکنیم.

۱۱ فروردین هم برگشتیم خونه ۱۲ فروردین رفتیم باغچه بابا احمد شب هم موندیم

خیلی خوش گذشت تا ساعت ۴ صبح دور آتیش جمع بودیم ...

سیزده بدر هم اونجا بودیم و غروب برگشتیم.

این مسافرت ها و شب بیداری ها خاطرات خوب و بدی هم داشته که به مرور برات مینویسم.

سفره هفت سین بی ذوقانه

اینجا داری برای خودت یه منقل بیابونی درست میکنی

دختر جون جلوی خونه عمه ما ژست نگیر

اینجا هم مزار نیاکان ماست که کلی برای خودشون کسی بودن

و یه وجب بچه میگه مامان بیا این قبر ببین میمیری از خنده

سد جدید لالی

آماده برای رفتن به تولد مامانی (مامان بابا محمد)

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت توسط مهرگان|


آخرين مطالب
»
» نقاشی دیواری
» مادر
» خاطره
» از جووني تا پيري...
» کوهنوردی و ...
» بهترین روز بهار
» عروس خانم
» مامان آشپز
» 91

Design By : Pichak